تبليغاتX
سیزده به در
افسرده شديم رفت !


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:32  توسط جوان  | 

ضد حال

هم اکنون مورخ امروز در دانشگاه فردوسی مشهد :

پس از عمری عشق دانشگاهی ! اکنون به جایی رسیده ام که دیگر ... بهم اعتماد نمیشود ! کلی آرزو داشتم و انگیزه زندگی ! برداشتن کلی باسمون پورت اینترنت بسیار امنیتی درست کردن !

چرا ؟! مگه من چه گناهی کردم ؟ دلم میخواد برم facebook حالشو ببرم ! به عبارت مصطلح لامستب ها

خب چه کنیم دیگر ! البته راهش را میبایستی یافت ... ولی چه کنیم که این جماعت فیلتر دوست مارا افرادی فیلتر گریز تربیت میکنند

دیگه مشهدی شدم رفت ... البته مریضم نتونستم کلی از خاطرات ورودم به مشهد رو بنویسم تو دفترچه خودم (عمرا اینجا نمینویسم از فکرت بکنش بیرون

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:4  توسط جوان  | 

با خودم عهد بستم دانشگاه که میرم فرق کنم ! دیدم رو عوض کنم و دیگه بزرگ باشم ... تلاش کنم و موفق باشم و دنیای بزرگی برای خودم بسازم

دنیایی به اندازه کره خاکی ما !

البته قرار نیست دنیام انقدر کوچیک بمونه ولی ارتقا های بعد باسه وقتیه که خفن تر شم

میخوام شروع کنم به ساختن بنیاد های فکری خودم روی یگانه بنیاد مستحکم فکری دنیاها ... قرآن !

و ادامه بدم تا به مهمترین چیز دنیا ها یعنی لقای خدا برسم ...

و با تحقیقاتم ثروتی بزرگ تر از ثروت های این مردم مغرور بسازم ... و خرجش کنم در راه متوجه کردن دلها به خدا و عبودیت خدا !

با ساختنم قدرتی بزرگتر از قدرت های این مردم مستکبر بسازم ... و استفاده اش کنم در راه صلحی بسیار آرام !

و با ساختن دلها و دنیایی پر از صلح ... ثروتی بزرگتر و بزرگتر بسازم برای آدمیان ! تا دیگر آدمی نه خود و نه دیگری را هیچ مپندارد

میخواهم دیگر رویایی نماند ...


خواسته هام زیاده ! شاید بهشون رسیدم خدا رو چه دیدی !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:46  توسط جوان  | 

... باید بنویسم ! باید حرف بزنم ... میدونم گفتنش راحته ! ولی میدونم راه سخت تر از چیزی هست که حدس میزنم

شاید وقتی که تو راه باشم هم نفهمم چه سختی ای داره

شاید بعدش هم نفهمم !

ولی ... کاری که میتونم بکنم اینه که حواسم جمع باشه !!! من دارم وارد جامعه میشم و دیگه یه عضو شوخی شوخی نیستم که  بزرگترین مشکل اجتماعی من توهین های مدیر و معلم هاش باشه

جامعه برای کسی که بخواد بسازش شوخی بردار نیست ! جامعه تشنه به خون سازنده هاشه ... جامعه دنبال سازنده هاش میگرده تا نابودشون کنه و هیچ دل خوشی ازشون نداره

باید حواسم جمع باشه ٬ حواس شما هم جمع شه


نوشته ای متفاوت از نویسنده جوان سیزده بدر

پ.ن : اگه منظورمو نفهمیدید همینکه خوندیدش خیلی چیزا فهمیدید حس نکردید ! به زودی فهمتون رو حس میکنید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 23:11  توسط جوان  | 

کنکور سراسری رشته ی ریاضی فیزیک سال 90 تموم شد ! من هم اومدم بهتون خبر اینو بدم ایشالله اگه خوب شدم بهتون یه بستنی پیشنهاد میکنم !

خب دیگه الانم خوشحالم

ایشالله شاید اومدم بازم اگه دیدم استقبال دوستای با مرام زیاده

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 18:45  توسط جوان  | 

براستی روز برپائی چیست ؟ آن روز چه میشود مارا ؟ آیا آن روز هست که هست ؟ یا آنروز نیست که هست * ؟ حال قصه ای میگویم از آن روز ... تا شاید آن روز را که دیدیم خندیدیم و گفتیم ای کاش به سادگی همین قصه بود قیامت !

نمیدانم این چیست که هست و من چیستم که هستم ؟! (۳ سالمه) به اطراف نگاهی میکنم و فکر میکنم و میبینم ! آه که ذهن نوپایم از انبوهی سپاهیان سوالات میترسد و بر میگردد و ادامه میدهد به کشف اسراری ساده تر ازین مجهول الی الابد !

آرام آرام کمی میفهمم که این چیست ... انگار این دنیای من است ! جائی که من در آن حضور دارم ... کمی میگذرد و میبینم شکفتن شکوفه را ! میبینم زیبائی طبیعت را ... میبینم شیرینی لبخند هارا ... و در خواب هایم میبینم آرامش بهشت را ! در همان دوران تلخی های تب را هم حس میکنم ! آن موقع میفهمم چه بد است یک اخم ! آن موقع میفهمم چه تلخ است زخم !(۶سالمه)

آرام و محکم به خود میگویم : از بدی ها بیزارم و دوست دارم خوبی هارا !

اندکی میگذرد ... همه جایم پر ز وجودی شده است ! همه اطراف میبینم درخشش وجودش را ... سخنانی از او شنیده ام و اسمش هست آفریننده ی دنیا ها ! آرام آرام میفهمم که این وجودیست که با بهانه هایی نشانه های خودش را به من نشان میدهد بی آنکه با سخن چیزی بگوید ... خوب شد مدبری دارم در قلبم که نگه میدارد مرا از بدی ها !

کم کم میگذرد و میشنوم چیز ها ! (اما افسوس که نمیگشتم چون نمیدونستم اگر تلاش کنم بگردم در سادگی کلمات پیداش میکردم) اما میفهمم که باید عاقل باشم زیرا از بدی ها بیزارم و دوست دارم خوبی هارا !

روزی میرسد و نشانه ای از او می آید ... روز دیگر نشانه ها پشت سر هم می آید ... تا بجائی که من میمانم و انبوه نشانه ها ! خیلی از آنها که چون من بودند انکار کردند یک یک آن نشانه ها را ! با اینکه ماندم چگونه انکار کردند ... آه که عاقل نبودند !!

سالها در چشم به هم زدنی گذشت و تا ابد خوابیدم ... تا ابد ؟! کدام ابد بادی بیش نبود !

صبح شد و صدایی نا آشنا شنیدم ! ترسیدم ! صدای دیگری آمد و حیات آن جسم اول را به من تزریق کرد عجیب بود انگار کوتاه زمانی در جایی بودم ... کجا بود ؟! 

آنروز همه جا روشن بود ... روز برپائی ، نداهایی میشنیدم که انگار خیلی ها نمیشنوند ! ندا خیلی کمکم میکند و چیزهائی به من یاد میدهد ...  آن روز چیزهائی میبینم که خیلی ها نمیبینند ! آن تصاویر هم کمکی بیشمار میکند ...

صدا ها و ندا ها و دیدنی ها ما را جمع کرد یک گروهی کوچک شدیم بین انبوه ها ! ندا ها و دیدنی ها آنقدر به ما دانسته میدادند که شوقی بیش از تصور میافتیم ... آنان مارا از چیزهایی دور نگه میداشت که آخر سر هم در روز برپائی حسشان نکردیم ! روز ناگهان بر پایی همه گیج بودند و مست در حالی که مست نبودند ! همدیگر را میزدند و ناسزا میگفتند ... عده ای به سمت سنگ هایی که انگار بت دنیایشان هستند میدوند تا هول و هراس نجات پیدا کنند ** و عده ای کارهای عجیب تر میکردند و دنبال چاره ها میگشتند ... گاه گاه خنده مان میگرفت از اشتباهاتشان  ***... میدیدیم که آنان با اینکه میتوانند درست شوند درست نمیشدند*۴ ! انگار مثل همین دنیایشان بودند ... آدمهائی که از حکم خدا اطاعت نمیکردند و با اینکه خداوند در زندگی تک تکشان لزوم استفاده از عقل را تذکر داده بود ... روز بر پائی همه برای اینکه در آن بدبختی ها غرق بودند دلیلی قانع کننده داشتند (؟!) البته فقط خودشان قانع میشدند و ما بی اختیار ازین حرفهایشان میخندیدیم ... گروه کوچک ما عده ای را جمع کرد انگار آنها را میشناختیم ... آه آه آه آری ساکنان اعرافند ! در برزخ ... میشناسمشان ! گروه کوچک ما کم کم راه گروه بزرگ تر را پیدا کرد ... تا مدتی چند که گذشت روز بر پائی بسیار روشن تر شد ! بسیار روشن تر ... موجوداتی ناشناخته صفی تشکیل دادند و چیزی در دور مشاهده میشد*۵ ... غیر از گروه بزرگ ما هر که ان موجودات را میدید فریاد بر می آورد و بی توجه به بدبختی های قبلی اش فرار میکرد در حالی که راه فراری نداشتند ... آن صف از هر سو قابل دیدن بود ... با اینکه تصویر هایی که در قبل دیده بودم کمکم کرد اما من سر جایم از دیدن آنه در درونم واهمه ای داشتم ... و ساکنان اعراف که همراه گروه بزرگ بودند  از وحشت عظمت آن لحظه زار زار گریه میکردند ... ندایی از طرف نور شافع گروه محمد صل الله علیه و آله و سلم آمد و آن تزلزل های دل ها ساکت شد گر چه آن ندا برای تمام مردم روز برپائی بلند شد اما اثری بر آنان نکرد ...  عظمت آمدن کتاب  بر ما قابل گفتن با کلمات نیست ... در آن روز برپائی بسیار دادگاه تشکیل شد و من و خیلی های دیگر برای گواه دادن آمدیم ... هیچ عمل من پوشیده نبود ! و برای اشتباهاتم دادگاه به اندازه موی سرم و یا بیشتر تشکیل شد و از حساب بی حد شفاعت رسول الله (ص) و آل طاهرش بود که توانستم غرامت هر دادگاه جز چند صد تای آخر آن را بپردازم و بقیه اش هم گفتنش نه در وهم میگنجد نه در وصف ! جز اینکه بگویم از صراط گذشتیم و با گروه کوچک اولم به بهشت رفتیم ... ! آخر آن روز برپائی که برای من هم روز سختی بود خیلی پاک تر از اول آن شده بودم و همین شد که توانستم از روی آن مرحله سخت بگذرم ...

پایان

پ.ن : داستان تخیلیست ولی خیلی واقعیه !

پ.ن۲: من داستان من نوعی بوده میخواستم شما از دید اول شخص ببینید و اگه در دنیا از اولیا باشید اینطوری میگذره و الا من که نفر آخر اعرافم ! البته آرزو دارم اولیا الله باشم آرزو بر جوانان عیب نیست

برای * ها در ادامه مطلب توضیح نوشتم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:0  توسط جوان  | 

هدفمندی یارانه ها یک ایده بسیار عالیه !

با اینکه نمیشه این ایده درست رو انکار کرد ولی باید ببینیم اجراش چی میشه !

امیدواریم اجراش خراب نشه و مطمئنا ملت ایران همکاری میکنند هرچند عده ای چند نخواهند اما اجرای دولت تنها چیزیه که نمیشه بهش درصد داد ؟!

دولت بنزین رو سهمیه بندی کرد و با اینکه سوتی های زیادی داد ولی بعد از دو سال درست شد

امیدواریم ایندفعه سوتی های قبلی رو نده چون به چهار سال نمیکشه سرنگون میشه پس عزیزان غم نخورید این هدفمندی انقدر حساس هست که یا چند وقت دیگه چوبش میره تو آستینتون یا اوضاع بهتری خواهیم داشت کار ما ففط دعاست و تماشا !

پ.ن : امیدوارم بفهمید چی گفتم لطفا شما هم این رو به بعضی از دوستاتون در نت نشون بدید و نظر شخصیتونم بهم بگید ممنون

این وبلاگ تا مدتی فعالیتش رو در سایه هدفمندی یارانه ها ادامه میده و نقطه های عطف این کار رو نشون میده ببینیم حرفهای جناب دکتر چی درمیاد

اولین پیامد اعلام اصلی هدفمندی یارانه ها :

هوای تهران خیلی تمیز شد !

دومین پیامد هرفمندی :

اجتماعات نسبتا زیاد پشت دستگاههای بانکی

سومین پیامد هدفمندی :

۱- هوای تهران بازم داره رو به سمت آلودگی میذاره و اسرائیل به فلسطین حمله کرد

۲- امروز بلاخره بعد از یه سال یه نون صنعتی خوشمزه خوردم خیلی چسبید (نیس نون دیگه گرون شد مجبور نیستیم نون های مضخرف ارزون بخوریم)

۳- امروز به خاطر هدفمندی یارانه ها آزمونم رو خوب دادم و فکر کنم رتبم بره بالا

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:51  توسط جوان  | 

از کجا شروع شد .... ؟! ماجرا از اینجاس که سالها پیش پادشاه ایران خشایارشاه که فرد مقتدری بوده و تنها عیبش این بوده که یه مشاور مارموز یهودی داشت و در عوض وزیری توانمند و خوش فکر و با لیاقت به نام هامان ...

خلاصه مشاور مارموز که پیامبر یهودیان صهیونیسم هم هستش و بهش افتخار میکنن مخ خشایارشاه رو میزنه و یه زن یهودی بهش میندازه ... خود خشایار جون که اول نمیدونست یهودیه

خلاصه باهم خوشن دیگه ... این دختره همونطور که اگه فیلم یک شب با پادشاه رو دیده باشید دین خودشو از خشایارشاه مخفی میکنه تا اینکه

یک روز هامان متوجه میشه این زن با یهودی ها رابطه داره و متوجه میشه یهودی ها باسه مردم ایران توطئه هایی دارن و به پادشاه میگه و خشایار شاه اینو به زنش میگه و خلاسه ...

در شب ۱۲ فروردین خشایارشاه در حالی که مست بوده فرمان قتل هامان و تمام اطرافیانش رو میده و در روز ۱۳ فروردین ۷۷۰۰۰ ایرانی و هامان در خونه هاشون به طرز وحشیانه ای قتل عام میشن

یه لحظه صحنه قتل عام رو تصور کنید ! کردید ؟ خوبه !

ازون سال به بعد صبح ۱۳ فروردین ایرانی ها از خونشون بیرون میان و تا ظهر نگذشته به خونشون بر نمیگردن و اسمشو میذارن ۱۳ به در !!! تا یاد قتل عام شدگان رو نگه دارند و یه پیامی برسونن ...

خب ۲۵۰۰ سال گذشت و اینک تاریخ معاصر ما ... شاه ایران وقتی مست بود فرمان قتل امیر کبیر رو میده

چه جالب تاریخ تکرار میشه !

و اینست ۱۳ بدر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:50  توسط جوان  | 

مقدمه(میله خودتونه بخونید یا نه)

خواستم یه وب جدید بزنم دلم نیومد دوستای عزیزمو ول کنم ... این شد که تصمیم گرفتم تنها پوسته وب رو نگه دارم و مغزشو تغییر بدم

با حرفهای گذشتم مخالف نیستم بلاخره اونها نظرات نوجوانیم بودند

چون تولد ۱۸ سالگیم میافته وسط کنکور العان مجبور شدم خودمو جوان اعلام کنم ! بین درس خوندنم هم یه کوچولو میام حال و احوال دوست های عزیزمو بپرسم که ازم گله دارند البته ببخشید فقط به نظراتتون جواب میدم وقت دیگه ندارم در کنید

حرف اصلی (نخوندید نظر هم ندید)

حرف اصلی من همیشه کوتاهه !

سیزده به در یعنی همه چیز مطرح شده در این وبلاگ !!

امیدوارم به موفقیت چشم گیری برسم  و کارمو شروع کردم لطفا با بخشیدن کم توجهیام منو ببخشید

 

پایان حرف اصلی !

پ.ن :رو حرف اصلیم غیرتی ام ! تازه العان خیلی زیاد شد میخواستم کمتر بگم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 12:4  توسط جوان  | 

خوب دیگه کنکورم شروع شد

اصلا این وب زدن و اینها حال نداد  و پشیمونم جدا

امیدوارم شما در حال کاری باشید که دوست دارید

 

پ.ن : وای خدا من نمیدونم چرا با اینهمه بلند پروازیم حالت بر عکس زرنگ(برای پرهیز از به کار بردن کلمه منفی) رو دارا هستم

پ.ن ۲ : ممنون که به آپ پر بار قبلیم نظر دادید

 

ضرب المثل : از کوزه همان تراود که از آن انتظار میرود (دعا کنید نفر ۵ کنکور شم)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 19:26  توسط جوان  | 

خب بلاخره تموم شد ! البته باسه من یکی که فرقی نکرد  تازه تو شرایط سخت تری هم افتادم

دوست دارم امسال رو دیگه حداقل خیلی خوب درس بخونم !

باسه همین خیلی خیلی کمتر میام اینجا و حتما دوستای عزیزم که آمار وبمو ترکوندن ناراحت میشن

خوب من به خاطر محرمانه بودن و جولوگیری از سوءاستفاده های بیش از حد کاربران غیر مجاز  

اسم نمیبرم !

پ . ن : خداحافظ ! (بیشتر یه ۲عا استش تا جمله خبری ما که برو نیستیم !!)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:38  توسط جوان  | 

مقدمه : خوب این یه آپه استثنائیه مث همه آپ هام ولی سعی میکنم از چهارچوب نوجوانیت خارج نشه

کمی خاطره: سال پیش یکی از نقاط حساس بدنم سوخت و بیشتر هم لازم نیست بگم و درد سوزشش هنوز تاثیراتی رو روم گذاشته و سوزش روحی بوده البته و چند مدته اصلا درس نمیخونم یعنی صفر مطلق !

کمی حرف : حرف زدن خیلی سخته مخصوصا اگه شنونده مث تو بی حوصله باشه

یک جمله قصار : جملات قصار یه نوجوون مث من در این وضعیت نمیتونه جالب باشه

نتیجه : معقولانه تر بود اصلا آپ نمیکردم

یک حدس: همیشه کارهای معقولانه بهترین کار نیستند !

ابراز احساسات : مرسی ازینکه خوندی !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:34  توسط جوان  | 

سال نو همه ایرانیا مبارک

خیلی اوقات آدم یه موقع پیدا میکنه که به خودش برگرده و بدونه قبلا چه توقع و طرز فکری داشته و الان چی داره و به چی فکر میکنه

این چند وقته اصلا نتونستم بیام نت و معذرت میخوام از دوستام و بعد از این هم کم میام

در کل من کامپیوتر رو به همه چی ترجیح میدم و میتونم ساعت ها بدون احساس خستگی پشتش باشم خوب اینم از بدی هاشه حتما

با این حال می خوام دنیای واقعی خارج از خودمو آروم آروم بسازم و با شتاب حرکت کنم به قول قانون دوم نیوتون ... ! البته قانون سوم هم کمی دخیله ولی دومی بیشتر

کلا ممنون که آپمو خوندی با اینکه نمیبینمت ولی وقتی کامنتتو خوندم میبینمت کلماتت میگن وقتی اومدی اینجا چجوری به صفحه وبم نگاه میکردی و چه نظری نسبت به من داشتی

سال ۸۹ مبارک ایشالله تو این سال ۸ هیچکی گرو ۹ش نباشه

روز اول سالمون پر از مصیبت بود ولی خوش گذشت البته فکر میکنم خوش گذشت

 

پ . ن : سال نو من هم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 10:43  توسط جوان  | 

سه روز پیش تولدم بود منم خواستم قشنگ ازش بگذره چون اصلا دوست ندارم کسی تو وبم تولدمو تبریک بگه و به افراد خاص فقط گفتم تولدمه

در ثانی میخواستم از نظر دهندگان عزیز تشکر کنم واقعا نظرات قشنگیه

حال نداشتم یه نقد جدید بذارم و میخوام کلا تو این آپ حرف خاصی نزنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 16:54  توسط جوان  | 

مطلب اصلیو به ادامه منتقل کردم !

من تا زمانی که شرفم پایمال نشه دعوا نمیکنم و اگه شرف کسیو پایمال کردم حتما ازش معذرت خواهی میکنم

اگه با کسی هم نظر نیستید سعی نکنید هم نظرش کنید چون هرگز نخواهید توانست

بهترین نتیجه از بحث نتیجه ای است که از امتناع از آن میرسد .(دیل کارنگی)

حالا اگه خیلی تنتون میخاره میتونید برید با دوستاتو سر هر چی بحث کنید و با اینکار دشمن بسازید و بشید مثل این آرتیستون ما دختر تنها یا مث من پسر افسرده یا مث جوونیای آبراهام لینکن و بنجامین فرانکلین یا همین شیرین ما (حدس میزنم اینجوری باشه) که شاید تو کلاسش با نصف دخترا بده یا کلا مث بعضی زنها که شوهرشون باهاشون حرف نمیزنه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:59  توسط جوان  | 

ما درس میخوانیم که اطلاعات جدید تری راجع به پیرامون خودمون پیدا کنیم و زندگی راحت تری با داشتن اطلاعات داشته باشیم و باید بلد باشیم ازشون استفاده کنیم و در سیستم آموزش و پرورش ایران این مسئله رعایت نمیشه

مطلب اصلی رو به ادامه مطلب انتقال دادیم و حدودا بایگانی شده تا جلو چشم شما نیاد و زحمت درست نکنه 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:35  توسط جوان  | 

دیدگاهم عوض شد

زندگی تنها عشق واقعیه ! البته تعریف مادی و جسمی رو نمیگم زندگی فقط خوردن و خوابیدن نیست زندگی چیزیه که دلیلی میشه باسه دوست داشتن شخص دیگه و فداکاری کردن و به خاطر طرف پیشش موندن ... یکم اگه فکر کنید میفهمید که کسی کسه دیگه ای رو دوست نداره آدما همه خودشونو دوست دارند و به خودشون علاقه مندن (اگه مخالفید با این حرف یا بلد نیستید فکر کنید یا منطق حالیتون نیس چون این حرف کاملا درسته و انقدر واضحه که میشه با منطق ریاضی هم ثابتش کرد)

پ . ن : خوب شد اینو بلاخره کشف کردم !

پ . ن ۲ : بوران در این متن نماد سختی ها و مشکلات بود اینو میگم به اونایی که ادبیات حالیشون نیس

نکته : فرق این وب با بقیه وبلاگ ها اینه که نویسنده عالم و نظر دهنده یاد گیرنده علم نیست اینجارو زدیم تا طرز فکر های درست رو ببینیم و من تنها یه ایده از یه مسئله میگم و بقیه نظر میدن !

نکته خیلی مهم تر : نظراتی که راجع به پست نیستند بعد از یه مدت دلیت میشن پس راجع به پست نظر بدید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:43  توسط جوان  | 

بالاخره بعد از کلی درس خوندن و رسیدن به آمار گیج کننده صفر ساعت در هفته که واقعا مخ آدمو میگوزونه کادر دبیرستان تصمیم میگیره مارو تو یه روزه درسی به یک محل متروکه باسه عوض کردن روحیه ببره اونم به مبلغ ناچیز ده هزار تومن ...

نمیخوام از اشتباهات کادر حرف بزنم منظور من یه چیز دیگست !

هنوز ثلث مسیر رو نرفته بودیم که دوستان گرامی شروع به دیدن فیلم های جنگی دو نفره که به خاطر اختلافات جنسی زن و مرد رخ میده نگاه کردند(منظورمو فهمیدید؟)سهم عمده ای از بچه ها روز اردوشون رو با این مضخرفات گذروندن یعنی از اول تا آخر چششون تو همینا بود و از منظره اردو و لذتش هیچ بویی نبردند ... البته حق هم داشتن چون همه آدمها نیاز دارن تا میل جنسیشونو برطرف کنن ولی چرا از همچین راه بی ریختی ؟ اینهمه راه باکلاس و قشنگ هم وجود داره ... نه ؟ اینجا دانش آموز ما مقصره یا اونایی که این دانش آموزارو اینجوری کردن ؟

نمیخوام بگم فیلم بده میخوام بگم این کار باسه آدم نیمه متشخص در آخرین اولویت سرگرمیشه نه اینکه توی اردو و زمانی که میشه بهترین سرگرمیارو انجام داد ! 

حالا من رفتم این دلیلائی که آموزش پرورش به خاطر اونها سعی میکنه ما دختر پسرا رو در فواصل یک سال نوری و... نگه داره جمع کردم :

تو این شرایط سنی به دلیل رسیدن به سن بلوغ و کامل نشدن رشد عقلی ممکنه ناهنجاری هائی رخ بده (1-باسه این میشه فرهنگ سازی کرد و دختر پسرارو قبل از این موارد آماده کرد و تو همه دنیا شده چرا ایران نمیشه ؟ 2- با این کار این ناهنجاری ها کم نمیشه بلکه شدتش بیشتر هم میشه همونطور که العان تو جامعه تاثیر غیر مستقیمش مشاهده میشه )

چون کلاس درس جایه یادگیری و آموزش هست وجود جنس مخالف در کلاس هوشیاری دانش آموز رو نسبت به معلم کاهش میده(با اینکه باسه رد کردن این مسئله نیاز به گرفتن آمار و بررسی علمی دقیق هست اما همین العان مشخصه که به خاطر وجود جنس مخالف هواس کم نمیشه بلکه با هنجار سازی میشه این هواس پرتی رو به یه جو رقابتی و مبادله فکر تبدیل کرد و دیگه انقدر انگیزه باسه درس خوندن کم نمیشه )

پ.ن : با اینکه حل این مشکل در زمان من نمیتونه انجام شه اما دلیل اصرار من به خاطر نسل بعدی جامعه است و ناهنجاری های زیادیو کاهش میده .

پ.ن2: من با شتابزدگی برای حل هر مشکلی مخالف نیستم چون اینا نظرای منه اما میدونم این کاری که شده اصلا کارشناسی نشده بود و بهتره درست شه و روابط به حد متعادل برسه و اینقده انحراف وجود نداشته باشه .

فکر کنم اینائی که گفتم کافیه ! این جمع بندیش:

۱- ما ایرانیا بی جنبه نیستیم ! با این شرایط غیر کارشناسی شده ای که ایجاد شده فکر کنم حتی رکورد جنبه هم زده باشیم .

۲- فاصله میان دختر و پسر رو اگه اصولی متعادل کنیم تاثیر نتایج مطلوبش میتونه روی درس , تعقل و زندگی ما تاثیر بذاره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:3  توسط جوان  | 

وبلاگمو دوباره شروع کردم

ایندفعه میخوام پرستیژ یه پسر با شخصیت مث خودمو نگه دارم و از چرت و پرت پرهیز کنم و مطالبی

راجع به زندگی پیرامونم بنویسم

عان نمیتونم زیاد چیز بنویسم منتظر آپ های بعدی من باشد (...)

پ.ن : مشکل باسم پیش اومد نتونستم شروع خوبی داشته باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 17:57  توسط جوان  |